تبليغاتX
دلتنگي هاي يك انسان

شعری برای تو با گذشت چند سال از دوریمان ...

هنوزم چشمای تو، مثل شبای پر ستاره ست
هنوزم دیدن تو، برام مثل عمر دوباره ست

هنوزم وقتی می خندی، دلم از شادی می لرزه
هنوزم با تو نشستن، به همه دنیا می ارزه

اما افسوس تو رو خواستن،دیگه دیره؛ دیگه دیره
اما افسوس به نخواستن،دلم آروم نمی گیره؛نمی گیره

تا گلی بر سر ایوون تو پژمرد و فرو ریخت
شبنمی غمزده از گوشه چشمان من آویخت

دوری بین من و تو؛دوری باغ و تماشاست
دوری بین من و تو؛دوری ماهی و دریاست


اما افسوس تو رو خواستن،دیگه دیره؛ دیگه دیره
اما افسوس به نخواستن،دلم آروم نمی گیره؛نمی گیره

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 18:59  توسط امير | 

با سلام خدمت همه بچه های عزیز

بالاخره خدمت ما هم تموم شد و اول بهمن ماه کارهای تصفیه ام ران انجام دادم . با اینکه سخت گذشت ولی خاطرات وتجربیات زیادی برام داشت و اگه وقت شد  شاید مطلبی را در این مورد نوشتم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 18:56  توسط امير | 
 

 

سلام

بعد از مدتها دوباره سری به وبلاگم زدم خواستم مطلبی را بنویسم اما ... خوب شاید حسش نبود

راستی این مدت اعزام شدم به خدمت سربازی  ، تازه آموزشی را تموم کردم .

برام دعا کنید زودتر تموم بشه ...

حرفهای زیادی دارم برای گفتن ...

تا بعد ...

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 19:52  توسط امير | 
 

تو حرفت را بزن
چه کار داری که باران نمی بارد
اینجا سالهاست که دیگر
به قصه های هم گوش نمی دهند
دست خودشان نیست
به شرط چاقو به دنیا آمده اند!!!
و تا پیراهنت را سیاه نبینند
باور نمی کنند چیزی از دست داده باشی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 11:24  توسط امير | 

کاروان
غلامحسین بنان

چون درای کاروان در میان شب روان
بانگ عمر ما می رسد به گوش
با گذشت این و آن می دهد ندا زمان
هر سحر که ای خفتگان بهوش

بی خبر آمدی همچو رهگذر
بی خبر می روی توشه ای ببر

عمر دیگر کی دهندت
داستانها در زبانها مانده از کاروانها
زین حکایت با خبر شو
تا بماند داستانی از تو هم در زبانها

نیمه شب از رهگذری می گذری در سفری
بی خبر از قافله در گوشه ی صحراها
در دل این دشت سیه جان تو ای مانده به ره
گمشده در پیچ و خم شوق و تمناها

نکنی گر هوسی ملکوتی نفسی
تو که مرغ فلکی منشین در قفسی
به چه دل بسته شوی به خدا خسته شوی
چو مرادت نبود به مرادی برسی

چون درای کاروان در میان شب روان
بانگ عمر ما می رسد به گوش
با گذشت این و آن می دهد ندا زمان
هر سحر که ای خفتگان بهوش

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 19:16  توسط امير | 

اندرونم خانه ام ابر است و بیرون آفتاب

از تو حکایت میکنه


درو دیوار این خونه

 
خونه غریبو خلوته

 
تو رو میگیره بهونه

 
خالی تراز یه بیشه ام

 
بی تو بی خاکو ریشه ام

 
بی تو مثل همیشه ام

 
یه دیوونه که میخونه

 
خالی تراز یه بیشه ام


بی تو بی خاکو ریشه ام

بی تو مثل همیشه ام

یه دیوونه که میخونه

چشم انتظارم که بیای

از جاده های بی سوار

بیا که زلفای بهار

بی دست تو پریشونه

اون همه سوگندو قسم

پیچیده تو دالون ما

تموم حرفای تورو

بارون و باد یادشونه

خالی تراز یه بیشه ام

بی تو بی خاکو ریشه ام

بی تو مثل همیشه ام

یه دیوونه که میخونه

خالی تراز یه بیشه ام

بی تو بی خاکو ریشه ام

بی تو مثل همیشه ام

یه دیوونه که میخونه

از تو حکایت میکنه

درو دیوار این خونه

خونه غریبو خلوته

تو رو میگیره بهونه

خالی تراز یه بیشه ام

بی تو بی خاکو ریشه ام

بی تو مثل همیشه ام

یه دیوونه که میخونه

خالی تراز یه بیشه ام

بی تو بی خاکو ریشه ام

بی تو مثل همیشه ام

یه دیوونه که میخونه

چشم انتظارم که بیای

از جاده های بی سوار

بیا که زلفای بهار

بی دست تو پریشونه

اون همه سوگندو قسم

پیچیده تو دالون ما

تموم حرفای تورو

بارون و باد یادشونه

خالی تراز یه بیشه ام

بی تو بی خاکو ریشه ام

بی تو مثل همیشه ام

یه دیوونه که میخونه

خالی تراز یه بیشه ام

بی تو بی خاکو ریشه ام

بی تو مثل همیشه ام

یه دیوونه که میخونه

خالی تراز یه بیشه ام

بی تو بی خاکو ریشه ام

بی تو مثل همیشه ام

یه دیوونه که میخونه

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 19:26  توسط امير | 

 

شعر عاشقانه «تو نیستی که ببینی» از دفتر شعر «از خاموشی» فریدون مشیری

تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها،
لب حوض
درون آیینه پاک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی، چگونه پیچیده است
طنین ِ شعر ِ نگاه ِ تو درترانه ی من
تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است، ساخته ام !
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت، ترا شناخته ام !
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
چراغ، آینه ، دیوار، بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست، از تو می گویم
تو نیستی که ببینی، چگونه از دیوار
جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی ، چگونه، دور از تو
به روی هرچه در این خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو، یاد همه چیز را رها کرده است
غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته ی من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی !

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 18:18  توسط امير | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
اسمم امير كوتاه كوتاه چون وجودم براي هيچ كس مهم نبوده
هر چه گشتيم در اين شهر نبود اهل دلي تا بداند غم دلتنگي و تنهايي ما
خونه گرم عشق ما بی تو چه بی فروغه، گریه من حقیقی و خنده من دروغه، روزایی که نیومدی وای که چه حالی داشتم، مثل گذشته های دور...
کاشکی دوستت نداشتم...!

نوشته های پیشین
بهمن 1390
اردیبهشت 1390
دی 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
پیوندها
آتیش پاره ( همصدا )
EloQueNt ( عاشق عکاسی )
تنهای تنها
برای عشق
کلبه صمیمی
کاغذ پاره
پارمیس
دلتنگیهای شکوه
عروسک کوکی
عاشق آبي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM