|
دلتنگي هاي يك انسان |
|
|
سلام بچه ها امروز تو یکی از وبلاگها یه شعری دیدم برام جالب بود . تصمیم گرفتم توی وبلاگم بذارم شاید شما هم خوشتون بیاد.
خبر خـــير تو از نقـــل رفيقـــــان سخت است
حفظ ِحالات من و طعنـه ي آنان سخت است
لحظه ي بغـض نـشد حفــظ كنم چشــمم را
در دل ابـــر نگــهـــداري بـــــاران سخت است
كشتي ِ كوچك من هر چه كه محــكم باشد
جَستن از عرصه ي هول آور طوفان سخت است
ســاده عاشق شده ام ساده تر از آن رســوا
شهره ي شهر شدن با تو چه آسان... سخت است
اي كه از كوچه ي ما مي گذري ، معشـــوقه!
بي محلي سر اين كوچه دوچندان سخت است
زيـر بــاران كه به من زل بزني خواهي ديد:
فن تشخيص نم از چهره ي گريان سخت است
کاظم بهمنی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 17:51 توسط امير |
بچه ها امروز تصمیم گرفتم یه شعر از سیمین بهبهانی را توی وبلاگم بذارم .
امیدوارم خوشتون بیاد . آخه امروز بدجور از دست خدای به این بزرگی دلگیرم ...
اگر دستی کسی سوی من آرد
گریزم از وی و دستش نگیرم
به چشمم بنگرد گر چشم شوخی
سیاه و دلکش و مستش نگیرم
به رویم گر لبی شیرین بخندد
به خود گویم که : این دام فریب است
خدایا حال من دانی که داند ؟
نگون بختی که در شهری غریب است
گهی عقل اید و رندانه گوید
که : با آن سرکشی ها رام گشتی
گذشت زندگی درمان خامی ست
متین و پخته و آرام گشتی
ز خود پرسم به زاری گاه و بی گاه
که : از این پختگی حاصل چه دارم ؟
به جز نفرت به جز سردی به جز یأس
ز یاران عاقبت در دل چه دارم ؟
مرا بهتر نبود آن زندگانی
که هر شب به امیدی دل ببندم ؟
سحرگه با دو چشم گریه آلود
بر آن رؤیای بی حاصل بخندم ؟
مرا بهتر نبود آن زندگانی
که هر کس خنده زد گویم صفا داشت ؟
مرا بهتر نبود آن زندگانی
که هر کس یار شد گویم وفا داشت ؟
مرا آن سادگی ها ، چون ز کف رفت ؟
کجا شد آن دل خوش باور من ؟
چه شد آن اشک ها کز جور یاران
فرو می ریخت ، از چشم تر من ؟
چه شد آن دل تپیدن های بیگاه
ز شوق خنده یی ، حرفی ، نگاهی ... ؟
چرا دیگر مرا آشفتگی نیست
ز تاب گردش چشم سیاهی ؟
خداوندا شبی همراز من گفت
که : نیک و بد در این دنیا قیاسی ست
دلم خون شد ز بی دردی خدایا
چو می نالم ، مگو از ناسپاسی ست
اگر دردی در این دنیا نباشد
کسی را لذت شادی عیان نیست
چه حاصل دارم از این زندگانی
که گر غم نیست شادی هم در آن نیست
سیمین
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 12:57 توسط امير |
هنوزم در پی اونم هنوزم در پی اونم که می شه عاشقش باشم مث دریای من باشه منم چون قایقش باشم هنوزم در پی اونم که عمری مرحمم باشه شریک خنده و شادی رفیق ماتمم باشه هنوزم در پی اونم که عشقش سادگی باشه نگاههای پر از مهرش پناه خستگیم باشه می گن جوینده یابندس ولی پاهای من خستس من حتی با همین پاها می رم تا حدی که جا باشه هنوزم در پی اونم که اشکهامو روی گونم با اون دستهای پرمهرش کنه پاک و بگه جونم بگه جونم نکن گریه منم اینجام بزار دستهاتو تو دستام تو احساس منو می خوای منم ای وای ترو می خوام خدایا عشق من پاک درسته عشقی از خاک منم اون عاشق خاکی که از عشق تو دل چاک حیف عزیزم که دیگه وقت گفتن این حرفها هم گذشته ، فقط میشه توی وبلاگ این حرفها رو گفت و نوشت
+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 11:50 توسط امير |
جان جهان دوش کجا بودهای نی غلطم در دل ما بودهای آه که من دوش چه سان بودهام آه که تو دوش که را دیدهای رشک برم کاش قبا بودمی چون که در آغوش قبا بودهای زَهره ندارم که بگویم تو را بی من بیچاره کجا بودهای آینهای رنگ تو عکس کسی است تو ز همه رنگ جدا بودهای رنگ رخ خوب تو آخر گواست در حرم لطف خدا بودهای
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 14:51 توسط امير |
سلام امروز تصمیم گرفتم توی وبلاگم شعری را که سال ۸۶ سر مقبره حافظ فال زدم و اومد بذارمُ واقعا بعد اومدن این شعر هم به حافظ اعتقاد پیدا کردم ُ امیدوارم تو هم بفهمی چرا این شعر اومد : به کوي ميکده يا رب سحر چه مشغله بود که جوش شاهد و ساقي و شمع و مشعله بود به ناله دف و ني در خروش و ولوله بود وراي مدرسه و قال و قيل مسله بود ز نامساعدي بختش اندکي گله بود هزار ساحر چون سامريش در گله بود به خنده گفت کي ات با من اين معامله بود ميان ماه و رخ يار من مقابله بود
حديث عشق که از حرف و صوت مستغنيست
مباحثي که در آن مجلس جنون ميرفت
دل از کرشمه ساقي به شکر بود ولي
قياس کردم و آن چشم جادوانه مست
بگفتمش به لبم بوسهاي حوالت کن
ز اخترم نظري سعد در ره است که دوش
دهان يار که درمان درد حافظ داشت
فغان که وقت مروت چه تنگ حوصله بود
+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 20:32 توسط امير |
باز هم این شعرو برای تو ...... نه تنها به یاد تو توی این
پست میذارم
![]()
![]()
![]()
![]()
بچه ها سلام امروز این شعر از ترانه های ستار را توی
این پست گذاشتم انشاالله شما هم مثل من خوشتون
بیاد ...
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
تو یه رویای کوتاهی دعای هر سحرگاهی
شدم خام عشقت چون مرا اینگونه میخواهی
شدم خام عشقت چون مرا اینگونه میخواهی
من آن خاموش خاموشم که با شادی نمیجوشم
ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمی پوشم
تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی
نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی
نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی
مرا دیوانه میخواهی ز خود بیگانه میخواهی
مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه میخواهی
شدم بیگانه با هستی زخود بیخود تر از مستی
نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه میخواستی
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن
شدم انگشت نمای خلق مرا درس عبرت کن
بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر
نمیترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 18:54 توسط امير |
شاید اگر بگویم تقدیرم این بوده کمی آرام بگیرم عزیزم ....
منتظر نباش که شبی بشنوی شاید برای همیشه همه چیز تمام شده باشد شاید شاید ... فقط و فقط شاید ای عزیزم ...
از این دلبستگی های ساده، دل بریده ام!
که عزیز بارانی ام را،
در جاده ای جا گذاشتم!
یا در آسمان، به ستاره ی دیگری سلام کردم!
توقعی از تو ندارم!
اگر دوست نداری، در همان دامنه ی دور دریا بمان!
هر جور تو راحتی! باران زدهی من!
همین سوسوی تو، از آن سوی پردهی دوری
برای روشن کردن اتاق تنهاییم کافیست!
من که این جا کاری نمی کنم!
فقط گهگاه
گمان دوست داشتنت را در دفترم حک می کنم!
همین!، این کار هم که نور نمی خواهد!
می دانم که به حرفهایم می خندی!
حالا هنوز هم وقتی به تو فکر می کنم
باران می آید!
صدای باران را می شنوی ؟! 
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 14:40 توسط امير |
| ||||||